<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>زمین مهربان</title>
<link>https://earthandmine.blogfa.com</link>
<description>مطالب عمومی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 21 Jan 2010 06:57:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>ماهی سفید</title>
<link>https://earthandmine.blogfa.com/post/62</link>
<description>سلام چه سلامی؟ چه علیکی؟ راس میگنا از دل برود هر آنکه از دیده برفت ! چی شدن این دوستا؟ همه رفتن؟ راستی قبل از اینکه شروع کنم بعد از چند ماهی یه چیزی رو نوشتن، یکی دو تا چیزو باید حتما بگم یکی در مورد سالن سه و نیم، دوست وبلاگی قدیمیم که کلا نایاب شده، امیدوارم بیاد همینجا بگه که نه هستم، خوبمو.... دومی در مورد دختر باباش که تبریک میگم بهش به خاطر اینکه مامان شده ، ولی ، آمآ، خیلی دلم ازت گرفته. این رسمش نیست! به هر حال دیروز بعد از تقریبا یه سال همکلاسی و</description>
<pubDate>Thu, 21 Jan 2010 06:57:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>earthandmine</dc:creator>
<guid>earthandmine.blogfa.com/post/62</guid>
</item>
<item>
<title>بدون شرح</title>
<link>https://earthandmine.blogfa.com/post/61</link>
<description></description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 09:56:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>earthandmine</dc:creator>
<guid>earthandmine.blogfa.com/post/61</guid>
</item>
<item>
<title>لطفأ اطفال نخونن</title>
<link>https://earthandmine.blogfa.com/post/60</link>
<description>/* /* &gt;*/ سلام سلام توجه توجه مطالب مندرج در این متن متناسب کودکان نیست ! خوب بزرگای عزیز سلام خوبین؟ خوشین؟ میدونم به خاطر ننوشتنم کلی از خوانندگان پروپاقرص این بلاگ رو از دست دادم ( اینو واسه دل خودم گفتم چونکه بیشتر از یدونه مامان جوجه و سالن جان هیچکس آبونه نیست!) بگذریم کوچیکیاتون یادتونه؟ (نه یادمون نیست !) خیلی مسخره بود فهمیدم، یکی از اون چیزایی که از دوران کوچیکیه آدم باهاشهو تا شایدم دور از جون تا دم...</description>
<pubDate>Thu, 10 Sep 2009 05:12:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>earthandmine</dc:creator>
<guid>earthandmine.blogfa.com/post/60</guid>
</item>
<item>
<title>بهار</title>
<link>https://earthandmine.blogfa.com/post/59</link>
<description>سلام سلام خیلی خوشحالم که تونستم یه رکورد جدیدو ثبت کنم ننوشتن مطلب اونم بیشتر از سه ماه! یه جورائی دل و دماغ نوشتنو نداشتم بعد از اون داستانی که شروع کردم به نوشتن و اونهمه انرژی منفی که جپ و راست از سمت خوانندگان عزیزو دوستای خوبم حواله شد کلا تصمیم گرفتم بیخیال نوشتن این داستان بشم نه اینکه بیخیال بیخیالا نه! راستی خیلی ممنونم از همتون که تو این چند وقته کلی حالمو پرسیدین خیلیم ممنونم از همه اونائی که مارو از حاشیه خاطره بلاگشون پاک کردن علی الخصوص</description>
<pubDate>Thu, 04 Jun 2009 06:16:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>earthandmine</dc:creator>
<guid>earthandmine.blogfa.com/post/59</guid>
</item>
<item>
<title>پله های بهشت قسمت ششم</title>
<link>https://earthandmine.blogfa.com/post/58</link>
<description>جان از اون دروازه به همراه لئو گذشت، یه جنگل بزرگ بود تا اونجائی که چشم جان میدید فقط درخت بودو درخت . درختا خیلی خیلی بزرگ بودن تو بدنه اونا خونه هائی ساخته شده بودن حتی بعضی جاها خونه ها تو تپه ها ساخته شده بود طوری که سقف خونه ها از چمن پوشیده شده بود ،جان به اینورو اونور نگاه میکرد به خونه ها به اسبا به حیووناتی که اونجا میگشتن ،اما بیشتر به آدمائی که مبهوت جانو نگاه میکردن نگاه می کرد.زنا و مردا و بچه ها همه تا جانو میدیدن برمیگشتنو با حالتی عجیب به</description>
<pubDate>Fri, 27 Feb 2009 07:48:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>earthandmine</dc:creator>
<guid>earthandmine.blogfa.com/post/58</guid>
</item>
<item>
<title>پله های بهشت قسمت پنجم</title>
<link>https://earthandmine.blogfa.com/post/57</link>
<description>جان خوب تمرکز کن ،سعی کن آروم تر نفس بکشی ، فکر کن تو سنگی ،آروم باش ،بهش بگو من نفس نمیکشم تو منو نمیبینی،بزار بیاد جلوتر ،جلوتر ،حالا جان ،حالا شلیک کن آها! زدیش جان زدیش،پدرش بلند شد و با چاقوش رفت سمت گرازه ،اما گرازه یهو بلند شدو به سمت پدر حمله کرد ! جان از وحشت چشاشو بست !یه صدای زوزه ای اومدو بعدش سکوت ! جان جان بیا !صدای پدرش بود !باور نمیکرد !چشاشو که باز کرد پدرش داشت چاقورو از تن گرازه در میاورد !چشای جان گرد شده بودنو همینجور خیره به پدر مونده</description>
<pubDate>Fri, 20 Feb 2009 08:21:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>earthandmine</dc:creator>
<guid>earthandmine.blogfa.com/post/57</guid>
</item>
<item>
<title>پله های بهشت قسمت چهارم</title>
<link>https://earthandmine.blogfa.com/post/56</link>
<description>سلام جان میدونم اصلا جالب نیست ،میدونم وقتی فهمیدی خیلی ناراحت شدی ،اما خیلی از اتفاقاتی که برای آدما میافته از دست اونا خارجه. جان باور کن دوستی منو تو اینجا تموم نمیشه بازم همیدیگرو میبینیم .خاطرات خیلی قشنگی با هم داشتیم ،روزهای خیلی شادیو با هم گذروندیم ، دیدار ما تو بهشت. راستی تنها یادگاری ای که از من پیشته رو خوب نگهش دار. همیشه به یادت &quot;استلا&quot; همین !!؟؟؟جان پشت کاغذو نگاه کرد ،تو پاکتو دوباره نگاه کرد،هیچچی!!!هیچی نبود !یعنی استلا با همین چهار خط</description>
<pubDate>Wed, 11 Feb 2009 09:07:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>earthandmine</dc:creator>
<guid>earthandmine.blogfa.com/post/56</guid>
</item>
<item>
<title>پله های بهشت قسمت سوم</title>
<link>https://earthandmine.blogfa.com/post/55</link>
<description>تند تر لئو تندتر !لئو پرواز کن پرواز کن! ابرا به صورت جان میخوردن ،جان سواربر لئو تو ابرا بود لئو دوتا بال داشت وجان از پرواز تو ابرا لذت میبرد ابرا خیلی نرم و لطیف بودن یه حس خوبی داشت! اما اون جلوتر ابرا داشتن سیاه میشدن ! سیاهی خیلی بیشتر میشد طوری که جان جلوترشو نمیدیدد خیلی غلیظ بود!یهو لئو خودشو کج کرد و جان از پشت لئو پرت شد پائین جان دست و پا میزد وکمک میخواست !جان محکم رو زمین سنگی افتاد دورو برش پر از دودو آتیش بود همه جا خونی بود جان نمیتونست از</description>
<pubDate>Mon, 02 Feb 2009 16:23:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>earthandmine</dc:creator>
<guid>earthandmine.blogfa.com/post/55</guid>
</item>
<item>
<title>پله های بهشت قسمت دوم</title>
<link>https://earthandmine.blogfa.com/post/54</link>
<description>پله های بهشت قسمت دوم جان سرشو به فرمون چسبونده بود و تو حال خواب و بداری بود که پتی پرید رو پاهاش،به خودش اومد تقریبا هوا تاریک شده بود و برف دیگه همه جارو سفید کرده بود جان یادش افتاد که باید برگرده خواست که دور بزنه اما نه! چراغ بنزین ماشین روشن شده خدای من !چرا من ندیده بودم!از اینجا تا پمپ بنزین چقدر راهه؟ممکنه تو راه بمونم این موقع هم که کسی رد نمیشه.لعنت به این شانس ! یهو یاد حرفای اون مرد افتاد و یاد کلبه ای که مرد میگفت.با تموم ناراحتی پیاده شد در</description>
<pubDate>Fri, 30 Jan 2009 16:38:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>earthandmine</dc:creator>
<guid>earthandmine.blogfa.com/post/54</guid>
</item>
<item>
<title>پله های های بهشت</title>
<link>https://earthandmine.blogfa.com/post/53</link>
<description>سلام امیدوارم هر جا که هستین شاد باشینو امیدوار به آینده، موسیقی امروزمون آهنگ درخواستی الیزابت برینگه که متقاضیای زیادیو داشته ،میتونم بگم این آمار درخواست تا به حال بی سابقه بوده! جان صدای رادیوی کلاسیک خودشو بلند کرد چه لذتی داشت تو موستانگ مدل 76 آلبالوئیش داشت جاده کوهستانیو تو هوای سرد اواخر پائیز بالا میرفت، پتی هم سرشو بین دوتا دستاش گذاشته بودو نگاهش به سمت جان بود انگار از صدای پرطرفدار الیزابت خوشش نیومده بود جان نگاهی به پتی انداخت سه سال پیش</description>
<pubDate>Sat, 24 Jan 2009 17:24:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>earthandmine</dc:creator>
<guid>earthandmine.blogfa.com/post/53</guid>
</item>
</channel>
</rss>
