جان از اون دروازه به همراه لئو گذشت، یه جنگل بزرگ بود تا اونجائی که چشم جان میدید فقط درخت بودو درخت .

درختا خیلی خیلی بزرگ بودن تو بدنه اونا خونه هائی ساخته شده بودن حتی بعضی جاها خونه ها تو تپه ها ساخته شده بود طوری که سقف خونه ها از چمن پوشیده شده بود ،جان به اینورو اونور نگاه میکرد به خونه ها به اسبا به حیووناتی که اونجا میگشتن ،اما بیشتر به آدمائی که مبهوت جانو نگاه میکردن نگاه می کرد.زنا و مردا و بچه ها همه تا جانو میدیدن برمیگشتنو با حالتی عجیب به جان نگاه میکردن ،چندتا دختر کوچولو برای جان دست تکون دادن ،جانم براشون دست تکون داد اونا خیلی دوست داشتنی بودن و داشتن تو چمنا میدوئیدن و بازی میکردن .
جان از بین تموم اون خونه ها و آدما گذشت تا اینکه دید اون جلو ها روی یه تپه ای بلند یه ساختمون عجیبی ساخته شده که پائین تپه چند تا شیر مثه همونائی که تو دروازه ورودی دیده بود نشستن .
لئو جانو مستقیم به اون سمت میبرد درست روبروی شیرها لئو وایستاد و پتی به سمت جان اومد واونو مجبور کرد که پائین بیاد ،بعد اونو به سمت تپه هول داد جان نمیفهمید چه خبره فقط میدونست که باید وارد اون ساختمون بشه .شیرهای نگهبان کنار رفتنو جان از روی پله هائی که الان براش آشنا بودن به سمت در اون ساختمون عجیب حرکت کرد .
تعداد زیادی پله رو بالا رفت تا اینکه به در بزرگ ورودی رسید ،در به محض رسیدن جان به اون جلو باز شدو جان وارد ساختمون شد.
یه تالار بزرگ روبروی جان بود اینقدر بزرگ که جان به سختی انتهای اونو میدید اما اونچیزی که توجه جانو به خودش جلب کرد بوی عالی غذا بود اون اینقدر گرسنه بود که همه چیزی فراموش کرد و فقط رفت تا اینکه محل اون بو رو پیدا کنه .
جان وقتی که یه وسط تالار رسید بالای سرشو نگاه کرد !این ساختمون چندین طبقه داشت که نمیتونست بشمردشون چون دیگه بوی غذا امونشو بریده بود !
ستونهای تالار خیلی زیبا بودن و رو دیوارها شکلهای عجیبی کشیده شده بود و تابلو های زیادی به دیوار نصب شده بود اما یکی از اون تابلو ها که وسط همشون قرار داشت همون شکلی بود که جان گردنبندشو همیشه تو گردن داشت همونی که استلا بهش داده بود همونی که کلید ورود جان به اینجا بود.
جان احساس کرد که بوی غذا از طبقه بالاست اما چطوری باید میرفت بالا؟دورو برشو نگاه کردو یاد پله ها افتاد، خیلی سخت نبود تا جان تونست اونارو پیدا کنه این پله ها به رنگ سبز خیلی روشن بودنو به حالت پیچی به سمت بالا میرفتن جان به طبقه دوم رسید!
این طبقه پر از در بود شاید بیشتر از صد تا در اونجا بود درهای بزرگ چوبی که همشون به رنگ سفید شیری بودن جان رفت سمتشون اولی و دومی و همینجوری بعدیو بعدی ،همشون قفل بودن، جان همه رو امتحان کرد تا اینکه آخرین در از اون راهروئی که جان همه دراشو امتحان کرده بود بازشد!
توی اون اتاق یا شاید تالار، سه ردیف میز بود که خیلی بزگ بودن پر از شمعدون و ظرف، انتهای میزها یه سکو بود که یه صندلی طلائی روش بود جان به اون سمت رفت اون صندلی خیلی قشنگ زیبا بود جان داشت به اون نزدیک میشد که دید انتهای میز وسط ،پر از غذاست مرغ و بره و ...کلی غذا بود جان یه نگاه به صندلیه انداخت یه نگاه به غذا ها اما غذا مهمتر بود جان دیگه نمیفهمید چیکار داره میکنه از کدومشون داره میخوره خوردو خورد یه لحظه هم فکر اینو نکرد که اینجا مال کیه این غذاها مال کین!!!
دلش درد گرفته بود همینجوری که یه ران مرغ دستش بود رفت سمت صندلی طلائی خواست بهش دست بزنه اما خجالت کشید چونکه دستش خیلی کثیف بود کنار صندلی روی دیوار یه میز خیلی زیبا بود که روی اون چندتا مجسمه بود که جان متوجه شکل اونا نمیشد !
جان به خودش اومد حالا چیکار کنم ؟بهتره برم بیرون اگه صاحب اینجا بیاد چی؟بهتره برم پیش پتی اونجا بهتره !به سرعت از سکو پائین پریدو به عجله از بین میزها و صندلی ها رد شد تا اینکه به در رسید خواست اونو باز کنه اما باز نمیشد !در قفل بود!
نه !لطفا درو باز کنین!خواهش میکنم !پتی پتی!اما پتی که خیلی دورتر از اونی بود که بخواد درو باز کنه یا اینکه اصلا صدای جانو بشنوه!
جان با مشت به در میکوبید اونم با تمام قدرت اما فایده ای نداشت.جان ساکت شد یه صداهائی میشنید!یه صداهائی مثه صدای انسان اما خیلی زیاد بودن جان ترسید!نکنه اینا همون اشباحی باشن که دنبال منن؟!!
با ترس گوششو به در چسبوند،خیلی دقت کرد اما هیچچی نفهمید هیچچی!
تو اون حالت کنجکاوی وترس بود که یهو از پشت سرش یکی گفت جاناتان!
جان با تموم قدرت به در خورد و اینقدر شوکه شده بود که نمیدونست چیکار باید بکنه !جاناتان ،جاناتان بزرگ !
جان روشو برگردوند !یه مرد بلند قد سفید پوش با ریش خیلی بلند خاکستری به سمت جان میومدو دستاشو باز کرده بود که جانو در آغوش بگیره!
جان وحشت زده با چشمای گرد شده به اون نگاه میکرد و خودشو با تمام قدرت به در فشار میداد همونجورم هی دستگیره رو میپیچوند !
جاناتان منم عمو رابرتز!بیا پسر بیا جلو مردی شدی!!چی !عمو رابرتز؟؟؟جان مجال فکر کردن نداشت چون دیگه تو بغل عمو رابرتز در حال مچاله شدن بود!اما آقای رابرتز بد اخلاق اینجا چیکار میکرد؟جاناتان کیه دیگه؟
جاناتان به خونه خوش اومدی بالاخره روز موعود فرارسیده !آقای رابرتز بازوهای جانو تو دستش گرفت وتو چشاش نگاه کرد !جانم به اون خیره شد،آره خودش بود آقای رابرتز بود اما چرا این شکلی ؟اینجا ؟جان توان حرف زدن نداشت !فقط گفت استلا!
آقای رابرتز گفت پسر اون منتظره توئه !همه ما منتظر توایم!بیا بریم باید یه خورده به سرو وضعت برسیم بیا بریم!جان نمیخواست بره یعنی جراتشو نداشت که بره !آخه کجا باید میرفت ؟چه بلائی سرم داره میاد ؟من زندم واقعا؟
آقای رابرتز گفت بیا پسر همه چیزو متوجه میشی بیا بریم!و به قدرت دست جانو کشیدو با خودش برد به سمت انتهای تالار!همینجوری که به سمت انتهای تالار میرفتن جان یهو متوجه شد که به جای حرکت به جلو دارن به پائین میرن مثه اینکه وارد یه دالان یه راهروئی شدن که پله هائی اونارو به سمت اون میبرد جان درست از وسط تالار وارد یه دالان یا یه راهرو شدو بعد از چند قدمی به یه در رسیدن .آقای رابرتز درو باز کرد و جان وارد یه سالن دیگه شد !
سالها قبل سرزمینی به نام بهشت با مردمانی بهشتی وجود داشت .مردمان این سرزمین فاقد خصوصیات بد انسانها بودن ،پادشاهی که بر این سرزمین حکومت میکرد آداماس کبیر بود اون با چندین سلاح قدرتمند بر همه چیز نظارت داشت .شمشیر عدالت ،کلاه دانش، چکمه های سرعت، زره قدرت ،چشمان تیزبین، قلب مهربانی .
اون پادشاه با اینها بر سرزمین حکومت میکرد و همه مردمان هم به راحتی و خوشی ،بدون کینه و حسادت در کنار هم زندگی میکردند و پادشاه با تمام قدرت از اونا و از گنجینه این سرزمین که گرمای سرزمین بود مراقبت میکرد اون گنجینه در کوه تیتان مخفی بود و تمام گرمی این سرزمین از اونجا بود.
روزی سلولی از حسادت به خاطر بی توجهی شیرهای نگهبان شاخدار از دروازه شرقی وارد بهشت شد و خودشو در وجود یکی از نزدیکان شاه مخفی کرد ،سالها بعد در شکل فرزندی زیبا به نام اسکاپولیت
ظاهر شد.اسکاپولیت از طریق پدرش پی به تمامی اسرار بهشت برد و با تحریک سلولهای نیمه مرده خودش که در نهاد مردمان بود تونست خیلیاروبا خودش بکنه و با خیانت نزدیکان آداماس تونست بر گنجینه مسلط بشه .
آداماس پیر هر کدام از سلاح ها رو بدست یکی از فدائیانش سپردو اونارو به دور دست ترینها فرستاد جاهائی که حتی خودش هم نمیدونست کجا!
اما قلب مهربانی و فن ساخت شمشیر عدالتو در وجود فرزندش جاناتان گذاشت و اونو به همراه چندین تن از بهترین یارانش به دنیای بدی فرستاد این بر خلاف نظر اکثریت بود اما اون آداماس بود شاه بهشت و میگفتم روزی پسرم بر جای من خواهد نشست!
جان متعجبانه و البته با خنده گفت چه جالب !لابد منم جاناتان دیگه نه؟؟؟
آقای رابرتز با قدرت به شونه جان کوبیدو گفت جاناتان کبیر!جان احساس کرد شونش افتاده زیر پاش !گفت عمو رابرتز،شکستا!آقای رابرتز گفت عمو رابرتز نه من ژنرال الکساندر هستم و از امروز در خدمت پادشاه جدید جاناتان کبیر!
جان دیگه حوصلش سر رفته بود گفت جون من عمو تمومش کن !ژنرال الکساندر گفت باشه اما تو باید سرو وضعتو مرتب کنیو لباس بهشتی بپوشی!تازه امشب کلی کار داریم باید خیلیارو ببینی!باید به خاطر برگشتنت جشن بگیریم!
.....ادامه دارد ....